تبلیغات
. - خاطرات کوتاهی از انقلاب به روایت سید مرتضی طاهری
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.



خاطرات کوتاهی از انقلاب به روایت سید مرتضی طاهری

خاطرات کوتاهی از انقلاب به روایت سید طاهری  



به ما گفتند که همراهشان برویم . من در جیبم یک اعلامیه از حضرت امام (ره) داشتم یواشکی آن را لوله کردم و در میله ی یکی از چادرهای بیرون مسجد که برپا بود انداختم .

آن زمان من هم نامه رسان آموزش و پرورش بودم و هم خیاط ، دوستم آقای رضوی هم خیاط بود .

ابتدا ما را به شهربانی بردند و بعد از بازجویی ما را به نیروهای ساواکی تحویل دادند .

در ساختمان ساواک اول شروع به گشتن جیبهای ما کردند ، از جیب سمت راست من رسید نامه های اداری آموزش و پروش بیرون آمد ، به محض دیدن رسیدها از من پرسیدند چکاره ای ؟ گفتم نامه رسان آموزش و پرورش هستم .

وقتی جیب سمت چپم را گشتند لوازم خیاطی پیدا کردند ، پرسیدند اینا چیه ؟

گفتم : من خیاطم

مامور ساواکی زل زد تو چشمام بعد یک سیلی محکم به گوشم زد و گفت : تو نامه رسانی یا خیاط ؟

خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : من هم نامه رسانم و هم خیاط .

مامور ساواکی فکر کرد که سر به سرش گذاشتم برای همین با عصبانیت گفت : معلوم میشه ، خودم خدمتتون میرسم .

بعد از من سراغ آقای رضوی رفتند ، از جیب او هم لوازم خیاطی بیرون آمد و گفت : من هم خیاطم .

بازجوی ساواک گفت : آهان ، پس دوستت الکی میگه کارمندم؟

آقای رضوی گفت : نه ، بنده خدا صبحها میرود نامه رسانی و بعد از ظهرها هم میرود دکان خیاطی .

بعد از کلی سوال و جواب وقتی دیدند از ما چیزی گیرشون نیومد گفتند : اگر ریش هایتان را بتراشید میگذاریم بروید .

گفتیم : چرا ؟ اگر در این مورد بخشنامه ای هست که میگوید داشتن ریش خلاف است ، بیاورید ما هم میتراشیم .

ماموران نگاهی به هم کردند و رفتند .

ساعت 9 شب بود که آمدند سراغمان و گفتند : به یک شرط میگذاریم بروید و آن هم اینکه تعهد بدهید ریشتان را بزنید .

ما هم از سر ناچاری تعهد را امضاء کردیم .

محل ساواک درست بیرون شهر بود ، به ما گفتند حالا بروید اما حق ندارید داخل شهر شوید . باید یکراست برگردید نقده .

گفتیم : پس چطور در این بیابان ماشین پیدا کنیم ؟

یکی از ماموران ساواک گفت : این مشکل شماست ، دوست دارید پیاده بروید .

بالاخره بعد از طی کردن مسافتی یک ماشین آمد و ما را سوار کرد ، متاستفانه سرنشینان ماشین هم مست بودند و ما هم با آنها درگیر شدیم و... اما به هر زحمتی بود خود را نقده رساندیم .

تکثیر اعلامیه های حضرت امام خمینی (ره)

من تقریبا هر ماه یکبار به تهران میرفتم و اعلامیه و نوار حضرت امام را میآوردم و در شهر پخش میکردم . من چون خیاط بودم خیلی خوب بلد بودم که یک نسخه از اعلامیه را در کتم جاسازی کنم بنابراین کسی مشکوک نمیشد .

آن موقع در آموزش و پرورش یک سرایداری بود به اسم آقای فیضی که فکر کنم الان بازنشست شدند ، به کمک او و با استفاده از دستگاههای کپی اداره شروع به تکثیر اعلامیه حضرت امام (ره) میکردم .

آخرین رمضان شاهنشاهی

یادم است که دریکی از روزهای ماه رمضان سال 57 آقای حمیدزاده خواستند چند دقیقه سخنرانی کنند که نمیدانم ساواکی ها از کجا فهمیدند و ریختند سرمان ، ما هم فرار کردیم اما من را در جلوی پاساژ دلیری دستگیر کردند و به همراه آقای رضوی به داخل ساختمان ساواک بردند .

آنجا خیلی از دوستانم را دیدم که دستگیر شدند ، از جمله شیخ مرتضی رضوی ، مرحوم حسین دانشپایه ، علی خلخالی و آقای شیرنژاد و خیلی های دیگر که الان اسامی شان در خاطرم نیست ولی در کل حدود 50 الی 60 نفر را دستگیر کرده بود .

خب ماه رمضان بود و ما روزها روزه بودیم اما با اینحال هیچ غذایی به ما نمیدادند و اگر کمکهای مخفی آقای عباس ابراهیمی که آن زمان پاسبان بود و الان هم عضو هیئت امناء مسجد صاحب الزمان (عج) است ، نبود ، گرسنگی طاقتمان را طاق میکرد .

زمزمه بهار در زمستان

رفته رفته با نزدیک شدن به بهمن ماه آتش انقلاب در نقده هم شعله ور می شد البته درگیری در نقده آنطور که در شهرهای بزرگ جریان داشت نبود ، تا خود 22 بهمن یکی دو تظاهرات اتفاق افتاد که با مدیریت شخصی به نام سروان گلشنی ( فرمانده شهربانی سابق نقده ) ، مسالمت آمیز به پایان رسید اما سوزاندن خانه ی بهایی ها و میخانه ها از جمله کارهایی بود که مردم به صورت خودجوش اقدام به آن کردند و من هم در آن نقش داشتم .

اولین دیدار با روح الله

بالاخره 12 بهمن فرا رسید و امام وارد ایران شدند ، من هم به همراه آقای شرفی که آن زمان معلم بودند و الان در قم تشریف دارند ، برای دیدار با امام ، غروب به سمت تهران راه افتادیم .

وقتی رسیدیم تهران رفتیم منزل آقای حمیدزاده که آن موقع در تهران بود و قرار شد 14 بهمن ساعت 9 صبح در مدرسه علوی به زیارت امام (ره) برویم .

لحظه ی تاریخی و بزرگی برای ما فرا رسیده بود ، جمعیت بیش از اندازه زیاد و فشردگی خرد کننده بود اما عشق زیارت روح الله همه چیز را برای ما آسان کرده بود . بالاخره بعد از زیارت امام آن هم در آن ازدحام ، همان روز تهران را به مقصد نقده ترک کردیم .

تشکیل خودجوش تظاهرات مردم نقده

تا خود 22 بهمن در نقده هم راهپیمایی وجود داشت که اکثرا خودجوش و بدون دعوت گروه یا تشکل خاصی شکل میگرفت .

یادم هست چند روز مانده به پیروی انقلاب اسلامی بود که من در جلوی مغازه ی خیاطی ام ایستاده بودم و دیدم چند نوجوان دارند شعار میدهند ، مردم بازار هم به آنها ملحق شدند و یک راهپیمایی مفصل شکل گرفت .

اولین روز پیروزی انقلاب در نقده

یک خاطره تلخی که از روزهای انقلاب دارم این است که در روز 23 بهمن ماه 57 ، عده ای از مردم در جلوی منزل مرحوم آیت الله میرزا ابراهیم محرر تجمع کردند و خواستار رهبری مردم برای تصاحب و سقوط نهادهای امنیتی شاه شدند که هنوز در مقابل انقلاب مقاومت میکردند .

مرحوم میرزا محرر با مردم همراه شد و رفتند اول جلوی شهربانی ، آنجا کمی تجمع کردند و شعار دادند که باعث شد نیروهای شهربانی خود را تسلیم کنند و سلاح شان را زمین بگذارند . تجمع کنندگان با همان ازدحام راه افتادند به سمت ژاندارمری و با دادن شعار میخواستند که ماموران ژاندارمری را با خود همراه کنند ، اما ناگهان صدای گلوله ی رگبار همه را مبهوت کرد ، اول فکر کردیم دارند شادی میکنند و تیراندازی هوایی است اما وقتی دیدیم پنج شش نفر زخمی روی زمین افتادند شروع به فرار و پناه گرفتن کردیم ، متاستفانه در همان اولین روز پیروزی انقلاب اسلامی حدود 13 نفر از مردم نقده به دست باقیمانده رژیم شاهنشاهی به شهادت رسیدند .



[ ] | [ کلمات کلیدی ] : سید مرتضی طاهری-نقده-سولدوز-ساواک-
[ مرتبط با ] : اخبار آذربایجان گزارش ومقالات کل اخبار
محبوب کن - فیس نما
ن : مدیر سایت
ت : پنجشنبه 8 بهمن 1394

مشاهده صفحه جدید
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.